نامه (تهران) شماره  50 خرداد 1385           

 

http://www.nashrieh-nameh.com/articlea.php?mID=34&articleID=800

 

سياست آمريكا در برابر ايران
مازیار بهروز

Home

مسأله‌ي سياست انرژي هسته‌اي ايران و سياست آمريكا در قبال آن امروزه به مشكلي حاد در روابط خارجي جمهوري اسلامي تبديل شده است و بي‌شك سايه‌ي آن بر روند شكل‌گيري تحولات داخلي ايران بر ناظر آگاه نمي‌تواند پوشيده باشد. بنابراين شايد بتوان گفت كه روند تحولات كوتاه‌مدت آتي ايران بدون درنظرگرفتن عامل "آمريكا" و سياست آن در مقابل ايران امكان‌ناپذير مي‌نمايد. در اين چارچوب، اين مقاله كوشش دارد تا نقش آمريكا در قبال ايران و راه‌هاي عملي برخورد با آن را در پاسخ به سؤالات طرح شده توسط نشريه‌ي "نامه" مورد بررسي قرار دهد. اين سؤالات به قرار زير طرح شده‌اند:

1) آمريكا در ايران به‌دنبال چيست؟
2) آمريكا در ايران چه‌چيز و كجا را هدف قرار داده است؟
3) آمريكا ازچه ابزارهايي براي رسيدن به هدف استفاده مي‌كند؟
4) هر يك از دو حالت كوتاه‌آمدن يا ايستادگي چه عواقبي را براي ايران دارد؟


پس از انتخابات رياست‌جمهوري آمريكا در نوامبر 2004 ميلادي، خانم دكتر كانداليزا رايس به‌عنوان وزير خارجه‌ي جديد كابينه‌ي آقاي بوش به كنگره‌ي آمريكا معرفي شد و براي معارفه و تأييد مقابل كميسيون امور خارجي مجلس سناي آمريكا قرار‌گرفت. در‌حين پرسش و پاسخ، آقاي سناتور ژوزف بايدِن (از ايالت دِيوِر و عالي‌رتبه‌ترين سناتور حزب دموكرات در كميسيون) از خانم رايس پرسيد كه اگر مسأله‌ي هسته‌اي ايران به‌شكل رضايت‌بخشي (از ديد سياست‌گذاران آمريكا) حل شود آيا مشكلات روابط دو كشور حل خواهد شد؟

پاسخ خانم رايس منفي بود و در پي آن شرايط ديگري را يادآور شد كه اشاره به ديگر مشكلات دولت فعلي ايالات‌متحده با جمهوري اسلامي دارد. خانم رايس به سه مورد ديگر اشاره نمود كه عبارتند از: حمايت ايران از تروريسم، مسأله‌ي حقوق بشر در جمهوري اسلامي ايران و نبود دموكراسي در ايران؛ بنابراين براي درك بهتر اين مسأله كه آمريكا (يا بهتر بگويم سردمداران نومحافظه‌كار فعلي) از ايران چه مي‌خواهد، شايد بهتر باشد به چهارمورد ذيل يعني:

1) پرونده‌ي هسته‌اي ايران 2) حمايت ايران از تروريسم 3) حقوق بشر در ايران 4) مسأله‌ي روند دموكراسي در ايران بپردازيم.

يكم؛ پرونده‌ي هسته‌اي ايران:
مسأله‌ي پرونده‌ي هسته‌اي ايران در ظاهر به‌اين شكل است كه ايران مي‌گويد قصد استفاده‌ي صلح‌آميز از فن‌آوري هسته‌اي را دارد و اين‌كه تاكنون اقدامات ايران بيش‌وكم در چارچوب قوانين بين‌المللي و بنابراين جزيي از حقوق قانوني ايران در چارچوب قرارداد منع سلاح‌هاي هسته‌اي (
N.P.T)‌است. در مقابل‌‌، آمريكا مدعي است قصد ايران از توسعه‌ي فن‌آوري هسته‌اي دست‌يابي به سلاح‌هاي هسته‌اي است و اين امر منافع آمريكا در منطقه و صلح‌جهاني را به‌خطر مي‌اندازد.

اطلاعاتي كه امروز در سطح عمومي در مورد سطح پيشرفت فن‌آوري هسته‌اي در ايران در دست است، نشان مي‌دهد ايران هنوز تا دست‌يابي به چرخه‌ي كامل سوخت و بنابراين محاط‌شدن بر فن‌آوري توليد انرژي هسته‌اي راه درازي را پيش روي دارد. براي غني‌سازي اورانيوم (چه به‌شكل رقيق براي استفاده‌ي غيرنظامي و چه غليظ براي كاربردي نظامي) نيازمند حداقل 000/16 دستگاه غني‌سازي به‌نام (
Centrifuge)‌است كه مي‌بايد به‌شيوه‌ي مخصوص به يكديگر متصل شوند تا محصول مورد نياز را توليدكنند. اين دستگاه‌ها به بزرگي يخچال‌هاي خانگي هستند و ايران در حال حاضر تنها 164 عدد از آن‌ها را در اختيار دارد. در كنار اين، به‌نظر مي‌آيد نوع اورانيوم خامي كه ايران از معادن خود مي‌تواند استخراج‌كند، نامرغوب بوده و در صورت اقدام به غني‌سازي، دستگاه‌هاي ذكرشده را خراب خواهدكرد. كل برنامه‌ي غني‌سازي ايران تاكنون بر اساس مقدار محدودي اورانيوم خريداري شده از چين صورت پذيرفته و در اساس پژوهشي مي‌باشد و نه در حد توليد صنعتي. در كنار اين، ايران به‌عنوان امضاكننده‌ي N.P.Tناچار است صنايع هسته‌اي خود را در معرض بازرسي آژانس بين‌المللي قرار دهد.

آمريكا مدعي است كه ايران احتمالاً يك برنامه‌ي موازي (نظامي و مخفي) در كنار اين برنامه‌ي غيرنظامي دارد ولي تاكنون هيچ‌گونه مدركي در اين رابطه ارايه نداده است؛ بنابراين، سياست آمريكا و دوستان اروپايي وي بر اين مبنا استوار است كه ايران مي‌بايد از حق قانوني خود براي غني‌سازي صرف‌نظر كند تا امكان جهش از يك برنامه‌ي غير‌نظامي به يك مرحله‌ي بالاتر يعني برنامه‌ي نظامي هسته‌اي را نداشته باشد. در اين چارچوب بايد توجه داشت كه نظر به اين‌كه ايران با مشكلات فني روبه‌رو است و اين‌كه به‌نظر مي‌آيد منافع فعلي اورانيوم ايران جواب‌گوي نياز‌هاي آن نيست، و اين‌كه كل تأسيسات هسته‌اي ايران تحت نظر آژانس قرار دارد، حتي اگر ايران قصد توليد سلاح‌هاي هسته‌اي را داشته باشد، اين مسأله ده تا پانزده سال ديگر امكان‌پذير خواهد بود و امروز فعليتي ندارد.

بنابراين فشار و تهديد آمريكا بر ايران نمي‌تواند صرفاً مسأله‌ي پرونده‌ي هسته‌اي ايران باشد چرا كه اگر چنين بود، به گفته‌ي ناظران، تمامي طرف‌هاي درگير، فرصت زيادي براي يافتن راه‌حل دارند.

دوم؛ حمايت ايران از تروريسم:
تروريسم را با هر مفهومي كه در نظر بگيريم، واژه‌اي است سيّال كه توسط گروه‌هاي مختلف به يكديگر نسبت داده‌مي‌شود. آن‌چه امروز مسلم است، دولت جمهوري اسلامي در طول ده‌سال گذشته به اعمالي كه در غرب تروريسم به‌حساب مي‌آيد، دست نزده است. آن‌چه كه آمريكا تروريسم جمهوري اسلامي مي‌نامد، حمايت ايران از حزب‌الله لبنان و جنبش فلسطين است. در مورد اول جمهوري اسلامي حمايت خود را آشكار اعلام نموده و اضافه مي‌كند كه جنبش حزب‌الله لبنان را تروريستي نمي‌داند. درواقع هم حزب‌الله لبنان در اين كشور به‌عنوان يك جنبش رهايي‌بخش كه برعليه اشغال اسراييل مبارزه مي‌كند، شناخته مي‌شود. در مورد دوم نيز، ايران حمايت معنوي از جنبش فلسطين را به‌شكل آشكار قبول مي‌كند ولي درجه‌ي حمايت عملي از اين جنبش نامشخص است و نه آمريكا و نه اسراييل مدركي در اين رابطه ارايه نداده‌اند؛ بنابراين آن‌چه به‌عنوان حمايت ايران از تروريسم نام برده مي‌شود و امروزه فعليت دارد، درواقع به‌منافع و امنيت اسراييل در منطقه مربوط مي‌شود. از اين منظر حمايت ايران از تروريسم در عمل مفهوم خاصي جدا از منافع اسراييل در منطقه ندارد كه در اين‌مورد در ادامه بحث خواهد شد.

سوم؛ حقوق بشر در ايران:
يكي ديگر از مسايلي كه از سوي آمريكا طرح مي‌شود، مسأله‌ي نقض حقوق بشر در ايران است؛ اين مسأله كه حقوق بشر در ايران مشكلات بارزي دارد و جا براي بهبود آن بسيار باز است، يك مسأله‌ي عيان است. اما اين‌كه دولت فعلي آمريكا مسأله‌ي حقوق بشر را به‌عنوان يكي از مشكلات خود با جمهوري اسلامي مي‌داند، جاي تأمل و شك دارد. اول اين‌كه بايد توجه داشت كه دولت آمريكا در مورد نقض حقوق بشر در كشورهاي خاورميانه كه دوست به‌حساب مي‌آيند معمولاً سكوت مي‌كند. اين كشورها (مانند عربستان، مصر، اردن و اسراييل در مناطق اشغالي) معمولاً مورد انتقاد جدي دولت فعلي آمريكا قرار نمي‌گيرند كه اين مهم، مسأله‌ي حقوق بشر در رابطه‌ي ايران و آمريكا را تحت‌شعاع قرار مي‌دهد. بدين معني كه به‌نظر مي‌آيد حقوق بشر در سياست خارجي آمريكا زماني مسأله‌آفرين مي‌شود كه طرف مقابل جزو دولت‌هاي دوست يا متحد به‌حساب نيايد. دوم اين‌كه از 11 سپتامبر 2001 به اين‌طرف، دولت فعلي آمريكا دست به اعمالي زده كه به‌شكل مشهود نقض حقوق بشر به‌حساب مي‌آيد. اين اعمال عبارتند از: توقيف‌هاي غيرقانوني، آدم‌ربايي، حبس غيرقانوني و شكنجه در بازداشتگاه‌هاي "گوانتانامو" در كوبا و "بگرام" در افغانستان و البته در عراق. تمامي اين واقعيت‌ها امروز در سطح عمومي در مقابل چشم‌هاي بينا قرار دارد. بنابراين دولت فعلي آمريكا امروز ديگر نه آن مقام اخلاقي و نه مرتبه‌ي سياسي را دارا است كه به ديگر كشورهاي جهان درس اخلاق و رعايت حقوق بشر بدهد. پس شايد بتوان گفت كه به‌دلايل مذكور، طرح مسأله‌ي حقوق بشر از سوي آمريكا بيش‌تر از منظر فشار سياسي و بازي‌هاي ديپلماتيك است تا براي حقوق بشر به‌عنوان يك ارزش انساني.

چهارم؛ دموكراسي در ايران:
دولت فعلي آمريكا همچنين اعلام كرده است كه مايل است با حمايت از جنبش دموكراسي‌خواهي مردم ايران، اين كشور را به‌سوي يك نظام مردم‌سالار سوق دهد و در اين رابطه بودجه‌ي مختصري نيز هزينه كرده است.

اين سياست آمريكا همانند موارد ذكر شده‌ي ديگر با برداشت‌هاي غلط از جامعه‌ي ايران و حتي مفهوم دموكراسي توأم بوده است، به‌طوري كه كل سياست را مورد شك قرار مي‌دهد. دموكراسي يا مردم‌سالاري مفهومي است جهان‌شمول، اگرچه ريشه‌ي آن‌را در دوران اخيرِ جوامع غربي مي‌توان يافت. از اين منظر حكومت مردم‌سالار يا دموكراتيك، دست‌آوردي بشري است و متعلق به يك منطقه‌ي جغرافيايي يا تمدن خاصي نمي‌شود.

اما آن‌چه در مورد نظام مردم‌سالاري بي‌شك قاعده است، مسأله‌ي درون‌جوش بودن آن است؛ بدين معني كه دموكراسي، كالايي صادراتي نيست كه بتوان آن‌را از منطقه‌يي به منطقه‌ي ديگر صادركرد. اگر شرايط داخلي دموكراسي در يك جامعه فراهم نباشد، بي‌شك اين روش حكومت، در آن جامعه ريشه نخواهدگرفت. نمونه‌ي عراق امروز بايد اين مهم را براي همگان روشن ساخته باشد. اشغال عراق توسط آمريكا به رأي‌العين دارد به ازهم‌پاشي عراق منجر مي‌شود و به‌هرحال به‌نظر مي‌آيد در رابطه‌ با آينده‌ي عراق همه‌گونه تصورهاي وحشت‌آور مي‌توان داشت به‌جز اين‌كه آن كشور، نظامي مردم‌سالار بنا نهد. بنابراين اگر قرار باشد برنامه‌ي آمريكا براي دموكراسي در ايران قرينه‌ي عراق باشد كه مي‌توان گفت به‌هيچ عنوان آينده‌ي دل‌پذيري نيست.

‌در كنار اين بايد توجه داشت كه برداشت ساده‌انگارانه‌ي "توسعه‌ي دموكراسي" كه توسط دولت فعلي آمريكا مطرح مي‌شود، در مورد ايران و سوريه به‌نوعي و براي عربستان سعودي و اردن به‌نوع ديگري طرحمي‌گردد، گويي دموكراسي براي گروه اول واجب و براي گروه دوم غيرواجب است. از اين منظر، شعار "توسعه‌ي دموكراسي" مطرح شده توسط دولت فعلي آمريكا در بهترين حالت ساده‌انگاري نكبت‌بار و در بدترين حالت عوام‌فريبي اَسف‌انگيز است.

ايران امروز در روند توسعه‌ي سياسي و تحولات اجتماعي است و بر كسي پوشيده نيست كه بسياري مشكلات بي‌جواب بر سر راه مردم‌سالاري در ايران وجود دارد. در چنين وضعيتي اين مردم ايران هستند كه مي‌بايد شتاب و جهت تحول را مشخص سازند. هرگونه دخالت خارجي، علي‌الخصوص از نوع سياست امروزين آمريكا، تنها مي‌تواند به خارج‌شدن اين روند از مسير طبيعي خود و حتي بعضاً به ازهم‌پاشيدگي كشور بينجامد. در يك كلام، دموكراسي‌اي كه آمريكا بر ايران تحميل‌كند، نمي‌تواند بهتر از نكبتي باشد كه با اشغال عراق در آن كشور به‌وجود آورده است، بنابراين تصور اين‌كه شعار "توسعه‌ي دموكراسي" دولت كنوني آمريكا در واقعيت از هرگونه جنبه‌ي مثبت برخوردار باشد يا حتي هرگونه صداقتي در طرح آن وجود داشته باشد، بسيار مشكل است.

حال كه مقاصد سياست‌گذاران آمريكا در برابر جمهوري اسلامي موردبررسي قرارگرفت و اين نتيجه حاصل‌گشت كه هيچ‌يك در واقعيت، مقصود آمريكا را جلوه‌گر نمي‌سازد. بايد پرسيد پس آن‌ها به‌دنبال چه هستند؟ براي پاسخ به اين پرسش بايد دو روند سياسي در آمريكا را مورد بررسي و دقت قرارداد كه عبارتند از: طرز تفكر و فلسفه‌ي سياسي نومحافظه‌كاران و نقش جريان‌هاي طرفدار اسراييل در سياست‌گذاري امروزين آمريكا.

نومحافظه‌كارانِ آمريكا؛ عامل اسراييل:
جريان موسوم به نومحافظه‌كار كه امروز حزب جمهوري‌خواه آمريكا را قبضه كرده است و از آن طريق دولت فعلي را تشكيل مي‌دهد، درواقع ريشه در تحولات فكري دهه‌هاي 1940-1930 در آمريكا دارد، پس چندان جريان جديدي نيست. اما روي كار آمدن اين جريان در انتخابات سال 2000 آمريكا و سپس امكان عملي‌سازي برنامه‌ي خود پس از فاجعه‌ي 11سپتامبر 2001 رويدادي جديد است. پايه‌هاي اجتماعي نومحافظه‌كاران آمريكا را جريانات دست راستي مسيحي پروتستان و صهيونيست‌هاي دست‌راستي (و نه تمامي صهيونيست‌هاي آمريكا) تشكيل مي‌دهند. متفكران اصلي اين جريان نيز از دو گروه ذكر شده به‌علاوه‌ي برخي از متفكران درگير در جنگ سرد تشكيل مي‌شود. اين جريان در گفتار (و نه در كردار) مبلّغ اشاعه‌ي دموكراسي در سراسر دنيا (به‌خصوص در خاورميانه) با استفاده از نيروي نظامي، اقتصادي و معنوي آمريكاست. از ديدگاه اينان، حكومت‌هاي مردم‌سالار نه‌تنها اعضاي با ثبات‌تري در جامعه‌ي بين‌المللي خواهند بود بلكه الزاماً در رابطه با آمريكا نيز سياست‌هايي دوستانه خواهند داشت.

همان‌طور كه ذكر شد اين سياست نومحافظه‌كاران در گفتار است، چراكه اگر در عمل حكومت مردم‌سالاري بر ضد منافع آمريكا قد علم‌كند، آنان خواهان سرنگوني چنين حكومتي خواهندبود؛ براي نمونه مي‌توان به ونزوئلا اشاره كرد. همچنين همان‌گونه كه قبلاً اشاره شد، سياست "توسعه‌ي سياسي" آن‌جا كه منافع آنان حكم مي‌كند، به‌شكل بارزي كم‌رنگ يا حتي بي‌رنگ مي‌شود. مجموعه‌ي دو نكته‌ي بالا چنين مي‌نمايد كه مسأله‌ي "توسعه‌ي دموكراسي" براي اين ديدگاه بيش‌تر به‌منزله‌ي تبليغات سياسي است تا واقعيت خواست آنان.

نومحافظه‌كاران به‌نوعي به عارضه‌ي خاص امپراتوري‌هاي بي‌رقيب دچار شده‌اند؛ به‌اين‌معني كه بعد از اتمام جنگ سرد، اينان بناي آن‌را گذاشتند كه قدرت نظامي و اقتصادي آمريكا مي‌بايد در جهت نوين، مورد استفاده قرارگيرد. اين جهت نوين همان به‌وجود آمدن نظم و ثبات جهاني تحت قيومت و تسلط آمريكا است كه مي‌توان آن‌را (
Pax - Americana)‌خواند. از اين نظرگاه، پس از اتمام جنگ سرد، ثبات جهاني مي‌بايد تحت رهبري آمريكا تنظيم‌گردد. در اين چارچوب، منافع آمريكا مي‌بايد برآورده شود تا بتواند ثبات را حفظ‌كند. مسأله‌ي دست‌يابي به‌منابع ثابت توليد نفت براي اقتصاد صنعتي آمريكا از اين زاويه داراي اهميت است، ولي فتح كشورهاي نفت‌خير (براي نمونه عراق) به‌خودي‌خود پاسخ‌گوي پويايي دروني اين نظرگاه نيست (بنابراين نظريه‌اي كه قدرت نهايي چند‌ساله‌ي اخير آمريكا را براي دست‌يابي به‌منابع نفت مي‌داند يا سياست آن كشور در برابر ايران را با عامل نفت مي‌خواهد توضيح بدهد، تنها بخش ناقصي از تصوير بسيار بزرگ‌تري را مي‌بيند.) جريان 11 سپتامبر 2001 به طرفداران اين نظريه فرصتي داد تا طرح‌هاي خود را در مورد خاورميانه به‌عمل آورند.

در اين چارچوب مي‌بايد به نقش طرفداران اسراييل در آمريكا پرداخته شود. در اين‌كه سياست خارجي آمريكا از بعد از جنگ 6 روزه‌ي 1967 به‌تدريج ولي به‌شكل بارز در طرفداري از منافع و امنيت اسراييل شكل گرفته است، نمي‌توان شك داشت. اين سياست آمريكا از زاويه‌ي منافع ملي و برخي مسايل ديگر شكل‌گرفت. آمريكا در اسراييل شريكي باثبات در منطقه‌اي بي‌ثبات و در حين جنگ سرد مي‌ديد. عاملمؤثر ديگر در سياست‌گذاري آمريكا برابر اسراييل نقش مبلّغان اسراييل در آمريكا است كه به گروه‌ها يا نهادهاي
Lobbyموسوم هستند و معروف‌ترين و قدرتمندترين آنان به APACمعروف است. اين نهادها با جمع‌آوري پول از طرفداران اسراييل به‌نفع منافع اين كشور در كنگره و دولت آمريكا تبليغ مي‌كنند. كشورهاي ديگر نيز داراي چنين نهادهايي در آمريكا هستند ولي به‌نظر مي‌آيد نهادهاي طرفداران اسراييل از همه قدرتمندتر باشند؛ بنابراين اين‌گونه نهادها نيز در متمايل‌شدن سياست خارجي آمريكا به‌سوي اسراييل تأثير دارند.

نكته‌ي ديگري كه در مورد شرايط امروز و موضوع مذكور بايد متذكر شد اين است كه در تاريخ سياست خارجي آمريكا هرگز دولتي نبوده است كه تا حد امروزين، سياست خارجي آمريكا در منطقه‌ي خاورميانه را بر اساس يا در تقارن با منافع اسراييل همگون سازد. تقارن سياست آمريكا با منافع اسراييل از سال 2001 به اين‌طرف تا حدي بوده است كه در برخي موارد، منافع ملي آمريكا را تحت شعاع قرار داده است و اين رويداد خود مرحله‌اي جديد در روابط دو كشور است.

با توجه به نكات ذكرشده، بايد گفت كه سياست امروزين آمريكا در خاورميانه به‌طوركلي و در برابر ايران به‌طور مشخص از دو عامل طرز فكر نومحافظه‌كاران و منافع اسراييل سرچشمه مي‌گيرد. نديدن هر يك از اين دو عامل يا پُر بهادادن به هر يك در برابر ديگري، به درك‌نكردن واقعيت موجود خواهد انجاميد.

هدف آمريكا:
هدف آمريكا خنثي‌كردن نقش ايران در منطقه است. نقش ايران در منطقه ناشي از وسعت كشور، توان اقتصادي و نظامي آن، استقلال سياسي نظام حكومتي آن و موقعيت سوق‌الجيشي اين كشور است.

براي طرح‌ريزي يك سياست منسجم در جهت پيش‌بردن اين هدف، نيروهاي مختلفي در هيأت حاكمه‌ي فعلي آمريكا در حال تقلا هستند. برخي هدف آمريكا را در كوتاه‌مدت جلوگيري از دست‌يافتن ايران به فن‌آوري هسته‌اي و انزواي ايران مي‌دانند؛ اين گروه با واقع‌نگري به درگيري آمريكا در افغانستان و عراق، خواهان پيش‌بُرد مسايل از طريق ديپلماتيك هستند. گروهي ديگر (كه شايد بتوان طرفداران اسراييل را نيز جزيي از آنان دانست) خواهان برخورد نظامي هستند و ديپلماسي را صرفاً در جهت اين هدف درنظر مي‌گيرند.

از سوي ديگر حمله‌ي نظامي به ايران مشكلات خاص خود را به‌همراه دارد. حمله‌ي زميني در جهت اشغال ايران بعيد به‌نظر مي‌رسد؛ چراكه آمريكا با توجه به درگيري‌هاي فعلي فاقد نيروي نظامي لازم براي پيش‌بردن چنين هدف گسترده‌اي است. اما آمريكا از لحاظ نيروهاي غيرزميني در شرايطي هست كه بتواند اقدام نظامي گسترده‌اي در ايران انجام دهد. نيروي هوايي و دريايي آمريكا عملاً در جنگ عراق درگير نبوده و آماده‌ي عمل هستند. اما حمله‌ي هوايي به ايران عواقب خاص خود را به‌همراه خواهد داشت. مسأله‌ي برخورد به‌مثل ايران در حوزه‌ي خليج‌فارسي، در عراق و ديگر امكانات، يك واقعيت غيرقابل انكار است.

سؤال اساسي اين است كه آيا سياست‌گذاران آمريكا با عقلانيت و منطق واقع‌بينانه به امكانات اين كشور توجه‌كرده و بنابراين از درگيري مستقيم نظامي صرف‌نظر خواهندكرد؟ يا اين‌كه علي‌رغم محدوديت‌هاي موجود و مشكلات آمريكا در عراق، اينان حاضر خواهند بود جبهه‌ي جديدي در نبرد براي پيش‌بُرد برنامه‌ي خود باز نمايند؟

صرف طرح اين دو سؤال بايد خواننده‌ي با خرد را دچار نگراني كرده و ذهن او را معطوف به وخامت اوضاع جهاني، منطقه‌اي و ايران كند. از طرفي شايد حمله به عراق بر اساس مسايل بي‌ارتباط با تروريسم جهاني و وقايع سپتامبر 2001 قابل تصور نبود ولي همان‌گونه كه ديديم چنين شد. از سوي ديگر هزينه‌ي اشغال عراق براي آمريكا به‌طور كلي و دولت فعلي به‌شكل خاصي بسيار بالا بوده است. ميلياردها دلار ثروت ملي آمريكا به باد رفته است؛ هزاران آمريكايي و ده‌ها هزار عراقي قرباني شده‌اند؛ كشور عراق در مرز جنگ داخلي و از هم‌پاشي قرار دارد، هيچ‌گونه تضميني براي ورود واقعي نفت عراق به بازار جهاني وجود ندارد و البته هر حكومتي در عراق الزاماً دوست نزديك آمريكا نخواهد بود. از نظر داخلي، درصد طرفداران رييس‌جمهور فعلي آمريكا طبق آخرين نظر‌خواهي‌ها 35درصد و طرفداران معاون رييس‌جمهور كمي كم‌تر از نصف اين رقم است. اين‌گونه مسايل قاعدتاً بايد احتمال حمله به ايران را كم‌تر نمايد.

اما از جهت ديگر، افراد و نظرگاه‌هايي در درون هيأت حاكمه‌ي فعلي آمريكا وجود دارند كه معتقد هستند حمله به ايران و تضعيف حكومت، قيامي مردمي در پي‌داشته و منجر به سقوط نظام خواهد شد. اين ديدگاه كه در اساس متوّهم است و شناخت درستي از جامعه‌ي ايران ندارد، اصل برداشت خود را بر اين توّهم استوار ساخته است كه حكومت ايران از هيچ‌گونه پايگاه اجتماعي برخوردار نيست و اين‌كه مسأله‌ي عرق ملي ايرانيان در چنين وضعيتي متوجه‌ي حكومت خواهد شد و نه تجاوزگران. براي آن‌هايي كه كمي با مسايل ايران آشنايي دارند، بايد عمق درجه‌ي توّهم اين نظريه عيان باشد.

بنابراين پاسخ به اين سؤال كه آيا آمريكا تحت رهبري هيأت حاكمه‌ي فعلي به ايران يورش نظامي خواهد برد يا خير دشوار و حتي تاحدي غيرممكن است. اگر عقلانيت بر سياست آمريكا حاكم باشد، جواب منفي است ولي اگر غير آن باشد پاسخ مثبت است. در تحليل نهايي، اين مسأله به‌شكل 49درصد به 51درصد به‌سوي عدم حمله‌ي نظامي تمايل دارد. اما جدا از آن‌كه حمله‌ي نظامي به ايران در دستور كار باشد يا خير، آن‌چه مسلم است هيأت حاكمه‌ي فعلي در راستاي بينش جهاني خود و منافع اسراييل در منطقه خواهان براندازي نظام فعلي ايران و بعضاً از هم‌پاشي كشور است. ديگر مسايل طرح‌شده از سوي آمريكا (يعني: پرونده‌ي هسته‌اي، حقوق بشر، دموكراسي و تروريسم) جملگي در راستاي اين هدف قرار دارند.

راه‌حل‌ها چيست؟
براي بررسي راه‌حل‌هاي گذار از اين بحران بايد نخست تصويري از وضعيت كشور ارايه داد. در سطح بين‌المللي، اگرچه در دوران رياست‌جمهوري آقاي خاتمي قدم‌هاي واقعي و جدي براي شكستن انزواي ايران برداشته شد، واقعيت اين است كه در حال حاضر و پس از گذشت 27 سال از انقلاب، ايران حتي يك دوست استراتژيك در سطح جهان ندارد. مسأله‌ي زير سؤال بردن نسل‌كشي كليميان و تهديد به‌نابودي اسراييل توسط آقاي احمدي‌نژاد به انزواي ايران كمك‌كرده و حتي برخي از دست‌آوردهاي دوران پيشين را خنثي نموده است. اين واقعيت كه مسأله‌ي رابطه‌داشتن يا نداشتن با آمريكا در طول سال‌هاي بعد از انقلاب تبديل به‌نوعي فرضيه‌ي انقلابي شده‌است و رژه‌رفتن از روي پرچم آن كشور و شعار "مرگ بر آمريكا" به‌نوعي عادت سالانه تبديل شده‌است، جملگي بر مشكلات افزوده‌اند. از سوي ديگر ايران به‌عنوان يك جامعه‌ي در حال توسعه با مشكلات معمول اين‌گونه جوامع مواجه است، رشد اقتصادي پايين و وابسته به محصول نفت، مشكل توسعه‌ي سياسي كشور و تأثير آن بر روند رشد اقتصادي، فرار تحصيل‌كردگان، مشكل حقوق بشر و تأثير جهاني آن همگي حكايت از آسيب‌پذيري كشور و محدودبودن امكانات دارد. بدون واقع‌بيني از وضعيت فعلي نمي‌توان تصميم‌هاي عاقلانه در شرايط خطير و دشوار كنوني اتخاذ نمود. در چارچوب بالا، برخي از ناظران معتقد هستند كه تنها راه يا بهترين راه براي تنش‌زدايي، باز‌نمودن باب مستقيم مذاكره با آمريكا است. اين راه‌حل در اصل، عاقلانه است و شايد مي‌بايد سال‌ها پيش اتفاق مي‌افتاد. اين نظريه معتقد است، كه تنها از راه گفت‌و‌شنود بي‌قيد و شرط است كه ايران و آمريكا مي‌توانند نگراني‌ها و مشكلات و شكايات خود را طرح‌كنند و به راه‌حلي قابل قبول برسند. براي نمونه اين نظريه معتقد است شايد بتوان با گرفتن تضمين از آمريكا پيرامون عدم حمله‌ي نظامي به ايران، بر سر مسأله‌ي هسته‌اي و دادن تضمين در مورد عدم خواست ايران براي توليد سلاح‌هاي هسته‌اي به نتيجه رسيد. اين مسأله و مسايل ديگر، امكان يافتن راه‌حلي نخواهد داشت مگر در گفت‌و‌گوي مستقيم بين دو طرف.

اين نظريه اگرچه در اساس عاقلانه مي‌نمايد و اگر ما در هر دوران به‌جز دوران فعلي بوديم، بي‌شك بهترين راه‌حل بود اما با توجه به بافت هيأت حاكمه‌ي فعلي آمريكا و آن‌چه كه در بالا مرور شد، به‌نظر ناممكن مي‌آيد - شايد بتوان با بازنمودن باب مذاكره براي نمونه در مورد عراق-، برخي تنش‌ها را كاهش داد ولي بعيد به‌نظر مي‌رسد با توجه به طرح‌هاي نومحافظه‌كاران آمريكا بتوان به‌نوعي توافق بلندمدت رسيد.

در بحث راه‌حل و اين‌كه آيا بايد "كوتاه آمد" يا "ايستادگي"، كرد بايد به دو منظر پيش روي توجه كرد. اگر مسأله، حمله‌ي نظامي آمريكا به ايران باشد، راه‌حلي جز مقاومت و بسيج نيرو و كوشش در دردآور ساختن چنين حمله‌اي براي آمريكا، وجود ندارد. در غير اين‌صورت شايد سياست عقلاني اين باشد كه با اتخاذ تدابير مشخص، كوشش نمود تا پايان دوران حاكميت نومحافظه‌كاران كج‌دارومريز به‌جلو رفت و در فرصت مناسب باب مذاكره‌ي جدي با آمريكا را باز نمود. منظور از تدابير مشخص، ندادن هرگونه بهانه براي انزواي بيش‌تر كشور است. شايد اين مسأله براي خوانندگان درون كشور مشخص نباشد كه تا چه حد طرح‌شدن مسأله‌ي نسل‌كشي كليميان در جنگ جهاني دوم به‌ضرر ايران تمام شد و تا چه حد افكار عمومي غرب را بر ضد ايران كرد، اين افكار عمومي براي جلوگيري از حمله‌ي احتمالي آينده، مورد نياز خواهند بود. توسعه‌ي سياسي و رعايت حقوق بشر نيز بي‌شك به بالا‌بردن ارزش ايران در سطح جهاني خواهد انجاميد و هزينه‌ي آن نيز زياد نخواهد بود.

در پايان گفتار و براي جمع‌بندي اين مطلب بايد گفت كه ايران در شرايط امروز در وضعيت بسيار خطرناكي قرار دارد و اين مسأله البته بر ديد ناظران آگاه پوشيده نيست. تنها با شناخت درست از وضعيت بين‌المللي و داخلي است كه مي‌توان به اتخاذ سياست‌هاي عقلاني رسيد. شناخت از هيأت حاكمه‌ي فعلي آمريكا، ميزان درگيري آمريكا در عراق، نقش سياست اسراييل و محدوديت‌هاي داخلي كشور جملگي نقش مهمي در اتخاذ سياست درست ايفا خواهد كرد.


*استاديار گروه تاريخ دانشگاه ايالتي سانفرانسيسكو آمريكا