اعتما د(تهران) ، پنج شنبه، 5 دي 1387 - شماره 1852

http://www.etemaad.ir/Released/87-10-05/166.htm

Home

 
 
سير سقوط اتحاد جماهير شوروي چرايي ها و چگونگي ها
 

دکتر مازيار بهروز*

سقوط نظام شوروي در دسامبر 1991 و تقسيم اين کشور به 15 جمهوري مستقل تنها به معني فروپاشي پهناورترين کشور جهان و يکي از دو ابرقدرت موجود نبود. فروپاشي اتحاد شوروي سرنوشت عيني تجربه يي تاريخي و پروژه يي اجتماعي برآمده از انقلاب اکتبر روسيه در سال 1917 ميلادي بود. بنابراين بررسي چرايي ها و چگونگي هاي فروپاشي شوروي از اهميت جهاني و تاريخي بسيار فراتر از سطح بررسي تاريخ يک کشور برخوردار است چرا که اکثر انقلاب هايي که پس از 1917 روي دادند به شکلي يا هويت خود را در تجربه انقلاب روسيه مي ديدند يا به شکل بارزي از آن تاثير گرفته بودند. همچنين ديگر امروز نمي توان از چپ غيرديني (يعني همان جريان فکري که با انديشه کارل مارکس هويت مي يابد) در سطح جهان سخن گفت مگر با دارا بودن تحليلي عقلايي از انقلاب روسيه. اين نوشته کوششي است بسيار فشرده براي ترسيم رئوس تحولاتي که سقوط شوروي را باعث شد.

پيروزي انقلاب 1917 در روسيه در واقع تولد طفل زودرسي به رهبري حزب بلشويک (در آينده کمونيست) بود. دو واقعه تاريخي بعد از به کف آوري قدرت سياسي توسط بلشويک ها در هويت بخشيدن به نظام سياسي - اقتصادي شوروي يعني همان نظامي که در سال 1991 سقوط کرد، نقش اساسي داشت. اين دو واقعه تاريخي عبارتند از تصميم هاي بلشويک ها در کنگره 10 حزب در سال 1921 که پايه نظام سياسي شوروي را پي ريزي کرد و تصميم هاي کنگره 17 حزب در سال 1934 که پايه هاي اقتصادي نظام شوروي را پي ريزي کرد.

انقلابيون بلشويک در اکتبر 1917 قدرت سياسي را به نام طبقه کارگر در اختيار گرفتند و رسميت و مشروعيت حکومت جديد را در تاييد شوراهاي کارگران- دهقانان- سربازان مي ديدند؛ حکم تاييدي که توسط شوراها به حکومت جديد داده شد. حکومت جديد ائتلافي بود از بلشويک ها و حزب دهقاني اس- آر چپ که تا ماه مارس 1918 ادامه يافت. وجود ائتلاف حکومتي و لزوم دريافت تاييد شوراها نشان مي دهد بلشويک ها در اول راه خواهان نوعي دموکراسي شورايي بودند، نه حکومت تک حزبي و تام گرا . نوشته هاي لنين و ديگر رهبران حزب نيز تاييدي بر اين واقعيت است. ولي طي روندي در عمل آنان نظامي تک حزبي را پايه گذاري کردند.

براي درک اين روند بايد به دو نکته مهم توجه کرد؛ اول اينکه رهبري انقلاب به توسعه نيافتگي جامعه روسيه واقف بود و به کف گيري حکومت را نه شروع ساختمان سوسياليسم در روسيه بلکه مقدمه يا جرقه يي براي شروع انقلاب هاي کارگري در اروپاي آماده انقلاب به حساب مي آورد. از اين منظر تصور مي شد با پيروزي انقلاب در يک يا چند کشور پيشرفته انقلاب روسيه خواهد توانست با کمک ديگران بناي نظم سوسياليستي را آغاز کند. دوم، با آغاز جنگ داخلي در تابستان و پاييز 1918 تمامي معادلات سياسي روسيه بر هم خورد. جنگ داخلي جامعه جنگ زده و انقلاب زده و خسته روسيه را وارد دوراني سخت و خسارت بار و در عين حال آن را به گونه يي قهرآميز قطبي کرد. اين دوران (1921-1918) به مثابه نبرد مرگ و زندگي براي حکومت بلشويکي بود و تحت عنوان سياست کمونيسم جنگي به نفع حکومت تازه تاسيس به پايان رسيد. بدون وارد شدن به جزئيات کمونيسم جنگي بايد گفت اين سياست با فشار زياد بر جامعه (به خصوص دهقان ها) و نظامي کردن جامعه موفق شد پيروزي را به سرانجام رساند. بزرگ ترين قرباني جنگ داخلي در روسيه آرمان دموکراسي شورايي بود. کنگره 10 حزب کمونيست (بلشويک) اولين همايش حزبي پس از پايان جنگ داخلي بود و تصميمات آن آينده نظام سياسي کشور را پايه گذاري کرد. در اين راستا تصميم گرفته شد تمامي احزاب غيرقانوني اعلام شوند و نهاد شورا نيز از محتواي دموکراتيک تهي و به نهادي نمايشي تبديل شد.

واقعيت اين است که بلشويک ها در اين مقطع در برابر يک دوراهي تاريخي قرار گرفته بودند؛ آنان يا مي بايد مشروعيت خود را به راي عمومي يا شورا ها مي گذاشتند و بنابراين احتمال شکست را قبول مي کردند، يا با از بين بردن نهادهاي دموکراتيک و احزاب مخالف و تمرکز قدرت حکومتي در حزب، بقاي حکومت خود را تضمين مي کردند. آنان با ارزيابي احتمال شکست در انتخابات دموکراتيک و اينکه انقلاب در اروپا با تاخير روبه رو شده است راه دوم را انتخاب کردند. قيام پادگان دريايي کرونشتات که حين کنگره اتفاق افتاد و با خونريزي زياد سرکوب شد، تبلور قيام مردمي عليه اين تصميم بود. همچنين در اين مقطع استقلال اتحاديه هاي کارگري از ميان رفت و در درون حزب نيز حق گرايش (تشکيل فراکسيون) غيرقانوني اعلام شد. بنابراين اين مقطع تاريخي نقطه عطف تبديل نظام به حکومتي تک حزبي و جايگزيني نهادهاي مدني و مستقل با دستگاه ديواني حزب بود. نام اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي نيز که در سال 1922 انتخاب شد از همان اول عنواني غلط انداز بود.

البته بايد توجه داشت تحولات اين دوران و محدود شدن آزادي هاي سياسي هنوز فاصله زيادي داشت با آنچه در دوران استالين اتفاق افتاد. اما بي شک، اين آغاز فرآيندي بود که به کشتار هاي استاليني انجاميد. لنين در آخرين ماه هاي زندگي عمق مشکلات را تا حد زيادي متوجه شده بود ولي در عمل نتوانست راهکارهاي درستي ارائه دهد. به هر حال نظام سياسي شوروي که در سال 1991 فروپاشيد در اساس در اين دوران شکل گرفت و با تغييرات کمي تا به پايان ادامه يافت.

در اين دوران در کنار تمرکز قدرت سياسي با اتخاذ سياست باز اقتصادي و استفاده از اهرم هاي بازار کوشش شد با اجازه دادن به رشد بر مبناي سرمايه داري، اقتصاد به حالت عادي بازگردانده شود. اين سياست که به اختصار نپ (سياست نوين اقتصادي) خوانده مي شد براي بلشويک ها عقب نشيني مصلحتي ولي ضروري و در عين حال موقتي به حساب مي آمد. سياست اقتصادي نپ در شرايطي اتخاذ شد که بلشويک ها اميد به انقلاب بلافاصله در اروپا را از دست داده بودند و حال تا آن زمان نياز به يک دوران موقت تنفس و بازسازي را احساس مي کردند.

بعد از فوت لنين (1924) جناح هاي مختلف حزبي براي پاسخگويي به چالش هاي عديده در برابر هم شروع به صف آرايي کردند. چالش اصلي، سمت و سوي انقلاب در دوراني بود که ديگر اميدي به انقلاب در اروپا نبود و نيز آشکار بود که نپ هم دوران زندگي مفيد را پشت سر گذاشته است. در اين دوران (1928 - 1925) دو جناح اصلي و متخاصم حزبي شکل گرفت و با ارائه برنامه در جهت دادن به انقلاب کوشش کرد. در سال 1928 جناحي که رهبر اصلي آن ژوزف استالين بود بر ديگران پيروز شد و برنامه اقتصادي پنج ساله اول را آغاز کرد. برنامه جناح استاليني حزب در واقع بر هم زدن تعادلي بود که به واسطه نپ در جامعه ايجاد شده بود. اين برنامه که به طرح سوسياليسم در يک کشور مشهور شد و از آن به عنوان انقلاب استاليني از بالا نيز نام برده مي شود، با تکيه بر تشکيلات حزبي و ارتش سرخ طرح صنعتي کردن سريع کشور را به اجرا گذاشت.

نتيجه برنامه اقتصادي پنج ساله اول چنين بود که حکومت با تکيه بر سرکوب گسترده، دهقانان را وادار ساخت زمين و احشام خود را به مزارع اشتراکي واگذار کرده و خود نيز در اين واحدها مشغول به توليد شوند. در اين راستا، با تسلط بر اقتصاد روستايي حکومت موفق شد با استفاده از مازاد توليد و سود بخش کشاورزي اقدام به صنعتي کردن کشور در شهر ها کند. کنگره 17 حزب (1934) که به کنگره پيروزان موسوم شده است در واقع همايشي بود براي صحه گذاشتن بر نظام اقتصادي که با تغييرات کمي، تا پايان عمر اتحاد شوروي بر آن جامعه مسلط بود. بر اين مبنا، شوروي تا پايان دهه 1930 ميلادي به جامعه يي صنعتي تبديل شد. اما اين فرآيند با صرف هزينه بسيار بالا انجام پذيرفت و صدها هزار نفر از دهقان ها و کارگران، چه به خاطر قحطي يا مقاومت يا دلايل ديگر، نابود شدند. اعمال سرکوب بالاخره گريبان حزب و ارتش سرخ را نيز گرفت و هزاران نخبه حزبي و نظامي قرباني تصفيه هاي وحشيانه استاليني شدند.

نتيجه اقدامات اين دوران چنين بود که در کنار آغاز روند صنعتي شدن، مالکيت خصوصي بر وسايل توليد به مالکيت دولتي (در واقع حزب) تبديل شد. تاکيد اين سياست بر گسترش صنايع بزرگ به بهاي ناديده گرفتن صنايع توليد کالاي مصرفي بود. بدين شکل وظيفه تمامي نهادهاي خصوصي اقتصادي، اعم از توليد و توزيع، بر عهده حکومتي افتاد که در عمل خود را پاسخگو به جامعه نمي دانست و با رسالتي که براي خود به عنوان حزب پيشتاز کارگري قائل بود از بالا اقدام به ايجاد تحول در جامعه مي کرد. تمرکز اقتصاد در دست حزب و دولت بي شک با صرف هزينه سنگين به صنعتي شدن شوروي انجاميد و شرايط را براي پيروزي بر فاشيسم و سپس ابرقدرت شدن شوروي پس از جنگ جهاني دوم آماده ساخت. اما آشکار است که چنين ساختاري مشکلات خاص خود را نيز به وجود آورد؛ مشکلاتي که سرانجام به سقوط شوروي انجاميد.

شايد بتوان علل بحران نظام شوروي را به شرح زير ريشه يابي و خلاصه کرد. اين نظام سه حيطه اساسي جامعه يعني سياست، اقتصاد و فرهنگ را در انحصار حزب کمونيست قرار داده بود. مردم شوروي پس از انقلاب و پس از شکل گيري نظام با حکومتي روبه رو بودند که از يک طرف بدون شرکت واقعي آنان و به رهبري حزب تمامي تصميم هاي کلان و غير آن را در انحصار خود داشت. در قوانين اساسي شوروي شوراها، اتحاديه ها و هرگونه قانون و نهاد ديگري صرفاً وجودي نمادين داشتند اما در خود حزب نيز روند هاي دموکراتيک تبديل به نماد هاي نمايشي شده و حزب در عمل در اختيار عده يي انقلابي قرار داشت که با آمدن نسل جديد رهبري تبديل به ديوان سالاران حزبي شد که منافع خويش را بر آرمان انقلابي نسل قبل ترجيح مي دادند. از طرف ديگر اين چنين نظامي با متمرکز کردن اقتصاد و برنامه ريزي براي آن کوشش داشت بدون شرکت مردم، براي آنان رفاه آرماني خود را فراهم سازد. در اين چارچوب، حکومت شوروي خود را موظف به تامين کار، آموزش و پرورش، بيمه هاي اجتماعي و خوراک در حد ارزان يا رايگان مي ديد و بالاخره اينکه به اين دو حيطه بايد حيطه فرهنگي را نيز اضافه کرد که در تسلط کامل حزب قرار داشت.

در توضيح علل بحران و سقوط شوروي بايد به دو گروه از دلايل داخلي و بين المللي يا خارجي توجه داشت. عوامل داخلي به دو گونه بودند؛ اول، اقتصاد متمرکز با برنامه ريزي توليد تا جزيي ترين مسائل و از بين بردن اهرم هاي بازار و مالکيت خصوصي کوشش در تامين زندگي شهروندان با تضمين اشتغال، بيمه هاي اجتماعي و...داشت اين واقعيت در عمل و طي مدتي ريشه هاي انگيزه کار و نوآوري را در توليد از بين برد. در جوامع سرمايه داري يک شرکت يا واحد توليدي همواره در معرض رقابت با ديگران قرار دارد و مديريت و کارگران آن براي بر جاي ماندن ناچارند خوب کار کرده و با نوآوري در توليد مقام خود را در بازار حفظ کنند. مديريت همواره قادر است براي صرفه جويي يا عدم بازدهي نيروي کار، کارگران را اخراج کند و در صورت عدم نوآوري فني خود نيز دچار ورشکستگي شود. در اقتصاد سرمايه داري اصل بر سر بقاي قابل ترين است و بنابراين انگيزه کار و نوآوري، بقا است در رقابت بازار. در اقتصاد سوسياليستي انگيزه کار قاعدتاً بايد از کوشش براي بقا به وجدان کار (آگاهي نيروي کار) و تضمين کار تحول يافته باشد.

يعني از طرفي با تضمين کار و بيمه هاي اجتماعي براي کارکنان جامعه (چه مديريت، چه کارگر و چه روشنفکر) عامل قانون جنگل يا بقاي قابل ترين را کنار گذارد و از طرف ديگر با به وجود آوردن نظام آموزش گسترده و آزادي کامل در جامعه و شرکت دادن همه شهروندان در تعيين سرنوشت خويش وجدان کار و آگاهي شهروندان را جايگزين انگيزه هاي نظام سرمايه داري کند. در شوروي وجه دوم قضيه يعني وجدان کار در بين کارگران وجود نداشته است، چرا که آزادي و شرکت شهروندان در سرنوشت خويش اصولاً مطرح نبوده است. شهروندي که با نظام سياسي - اقتصادي کشور خود بيگانه است وجدان کاري نيز نخواهد داشت. بنابراين کارگري که از لحاظ کار و بيمه هاي اجتماعي تامين است و وابستگي خاصي هم به نظام سياسي و اقتصادي ندارد کار مفيد و لازم هم نمي کند چون نظام را از آن خود نمي داند. مديري که در همين شرايط قرار دارد ديگر مساله اش نوآوري نيست و فقط مي خواهد با برآورده کردن خواست مرکز در مورد حد توليد روز از شر کار خلاص شود. اينجاست که مي بينيم بخش اعظم صنايع شوروي متخصص در توليد کالاي بنجل و آن هم نه به اندازه کافي مي شوند. کيفيت و کميت پايين توليد، نبود انگيزه کار و نوآوري در توليد از ويژگي هاي نظام اقتصادي شوروي بود که با از بين بردن بسياري از نيروها و امکانات، بحران اقتصادي در اين کشور را دامن زد.

گونه دوم عوامل داخلي بحران با نظام سياسي اين کشور ارتباط داشت. از طرفي حزب و دولت با شهروندان بيگانه بودند و نه از طرف آنان انتخاب مي شدند و نه به آنان پاسخگو بودند. از طرف ديگر شهروندان نسبت به حکومت بيگانه بودند و آن را از خود نمي دانستند. نتيجه رشد و سپس شيوع فساد بود. بدين معني که دستگاه حزبي و دولتي براي خود مرتبه يي به عنوان قشر برگزيده قائل بود و امتيازات اجتماعي و اقتصادي بيشتري به خود مي داد.

در مورد عوامل خارجي نيز بايد به اختصار گفت رقابت شوروي با غرب در دوران جنگ سرد اين کشور را ناچار مي ساخت با اقتصادي ناکارآمد و به مراتب کوچک تر از جهان سرمايه داري دست به رقابت تسليحاتي و... با آن بزند. اين رقابت در درازمدت براي شوروي قابل حفظ نبود.

در دهه 1980 عمق بحران بدان جا رسيده بود که يا بايد خطر از هم پاشي را قبول مي کردند يا دست به اصلاحات مي زدند. روي کار آمدن ميخائيل گورباچف در سال 1986 در واقع تبلور اقدام حزب کمونيست براي اصلاح نظام بود. گورباچف با اعلام بازگشايي فضاي سياسي (گلاستنست) و ترميم اقتصاد (پرسترويکا) کوشش کرد نظام را حفظ کند اما اين اقدام موجب رهايي و رشد نيرو هاي استقلال طلب و گريز از مرکز در شوروي شد؛ روندي که به سقوط آن انجاميد.

* دانشيار گروه تاريخ در دانشگاه ايالتي سانفرانسيسکو  در امريکا