Home

 

 شَهروند امروز (تهران) 21 آبان 1386، شماره 23

 

http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-371.aspx

 

مائويسم در گفت‌وگو با مازيار بهروز -  فرشاد قربانپور

 

بسياري از تحليلگران و روشنفكران معتقدند در طي چند دهه گذشته هر آنچه از افكار، ايدئولوژي‌ها و مكتب‌هاي غربي از سوي ايرانيان اخذ شد به صورت خام و كال اكتساب شده است و از اين رو نتايجي را كه همين انديشه‌ها در جاهاي ديگر شكل داده‌اند در ايران شكل نگرفت. از اين دسته مي‌توان به ليبراليسم، ماركسيسم و... اشاره كرد. اما موضوع بحث ما سازمان انقلابي حزب توده است كه سعي كرد از مائويسم الگوبرداري كند. با اين حساب الگوي آنان چقدر با مائويسم واقعي منطبق بود؟اين در حالي است كه مائو به رفقاي ايراني توصيه كرده بود كه از مائويسم الگوبرداري صرف نكنند و نگاهي به مسايل كشور ايران نيز داشته باشند.

 

اجازه دهيد مطلب را با مائويسم يا انديشه مائو در حزب كمونيست چين آغاز کنم. اين انديشه دو وجه داشت. وجه داخلي آن مربوط به انقلاب چين بود كه مائو تاكيد بيشتري روي مساله نيروي دهقاني داشت. هدف آنان محاصره شهرها از طريق روستاها براي به دست آوري قدرت بود. وجه ديگر مائويسم، خصومتي بود كه پس از مرگ استالين بين حزب كمونيست اتحاد شوروي و حزب كمونيست جمهوري خلق چين به‌وجود آمد. نظريه‌اي كه به سوسيال‌امپرياليسم معروف شد و از طرف مائو ارايه شد در مورد شوروي بود. پايه اين نظريه مبتني بر اين بود كه سرمايه‌داري در شوروي بازتوليد شده است. از سوي ديگر مائويسم تا حد زياد اراده‌گرايي را وارد فرهنگ لغت حزب كمونيست چين كرد. به اين معني كه مائو معتقد بود با اراده‌گرايي مي‌توان پيشرفت به وجود آورد. او با اين سياست گمان مي‌كرد كه مي‌توان با تهييج مردم دوره‌هاي تاريخي را دور زد و سريعتر پيشرفت كرد. البته اين تفکر اراده گرايانه در واقع ريشه‌اش در دوران استالين است ولي در دوران مائو به شکل مشخص‌تر جلوه کرد.  تفکرات مائو در دوران بعد از پيروزي انقلاب چين (1949) يکي از عوامل به وجود آمدن شکاف در جنبش کمونيستي جهان بود.  انشقاقي كه در احزاب كمونيستي جهان در پي ايجاد شكاف بين حزب كمونيست چين و حزب كمونيست شوروي روي داد، در ميان حزب توده ايران هم كه در آن زمان حزب طرفدار شوروي بود انشعابي را موجب شد. از اين‌رو سازمان انقلابي حزب توده ايران و سازمان توفان با گرايش به مائو از حزب توده جدا شدند. پس از اين دوران، حزب كمونيست چين از احزاب طرفدار خود از جمله سازمان انقلابي حزب توده مي‌خواست كه به فكر الگوبرداري كامل از انقلاب و مدل چين نباشند. البته، در اينجا نظريه سوسيال‌امپرياليسم مورد نظر نبود و چيني‌ها انتظار داشتند احزاب طرفدار آنان اين نظريه را به عنوان اصل قبول کنند. از اين منظر مي‌توان تفاوت بارزي بين حزب كمونيست چين و حزب كمونيست شوروي مشاهده كرد. حزب كمونيست شوروي انتظار داشت حزب توده دستورها و رهنمودهاي آن را پيرامون مسايل داخلي ايران بپذيرد؛ اما در عوض حزب كمونيست چين چنين انتظاري نداشت. شايد از آن جهت كه خود در زماني که هنوز به قدرت سياسي دست نيافته بود مزه دخالت‌هاي حزب كمونيست شوروي را چشيده بود. چيني‌ها مي‌گفتند كه احزاب چپ بايد خودشان تحليلي از كشور خود داشته باشند، اما گوش شنوايي نبود.

 

چيني‌ها مي‌گفتند كه سرمايه‌داري در شوروي بازتوليد شده و بر همين اساس تئوري سوسيال امپريالسم را طرح‌ريزي كردند اما تجربه تاريخي نشان مي‌دهد كه سرمايه‌داري نه در شوروي بلكه در چين بازتوليد مي‌شود؟

 

بله. اين مساله درست است. اما چيني‌ها در آن زمان از آنجا كه در شوروي مالكيت خصوصي وجود نداشت مي‌گفتند دولت و حزب كمونيست شوروي خود تبديل به سرمايه‌دار شده است. اين نظريه‌اي بود كه به نظر من از همان ابتدا كه مطرح شد پايه‌اي ضعيف داشت. ولي در مورد حزب كمونيست چين حرف شما درست است. بعد از اينكه مائو درگذشت و دنگ شيائو پينگ به قدرت رسيد سياستي در چين اعمال شد به نام سوسياليسم به شكل چيني كه اكنون ديگر مشخص است كه منظورش اين بود كه سرمايه‌داري تحت رهبري و كنترل حزب كمونيست چين باشد. اين يكي از عجايب تاريخ است، آناني كه به شوروي به شكل بي‌ربط و بي‌اساس اتهام بازتوليد سرمايه‌داري را مي‌زدند امروز خودشان دست به بازتوليد سرمايه‌داري به شكل وسيعي زده‌اند. اما به نظر من بحث در اين مورد بر مي‌گردد به اينكه سيستمي ‌كه مائو در چين پياده كرده بود به هيچوجه كار نمي‌كرد و بعدها رهبران چين مجبور شدند به راهي ديگر بروند.

 

تئوري مخالفت چين با شوروي و تئوري سوسيال امپريالسيم ربطي به تئوري سه جهان مائو دارد؟

 

نظريه سه جهان مائو بعد از تئوري سوسيال امپرياليسم و در زمان انقلاب فرهنگي مطرح شد. در واقع نظريه سه جهان مي‌گفت جهان دو امپرياليسم دارد كه آمريكا در غرب و در شرق اتحاد شوروي است و در اين ميان جهان سومي‌ هم وجود دارد كه در آن چين نقش زيادي ايفا مي‌كند. تئوري سه جهان معتقد بود كه در اختلاف بين امپرياليسم شرق و غرب ممكن است گاهي صفوف خلق و انقلاب مجبور شود كه طرف آمريكا برود. اين نظريه معتقد به استفاده خلق‌ها از تضاد بين اين دو امپرياليسم بود و قرار گرفتن در كنار آمريكا (سرمايه‌داري) را توجيه مي‌كرد. در ادامه همين تئوري بود كه در سال 1972 چين روابط خود را با ايالات متحده عادي كرد.

 

با اين حساب مي‌توان گفت تئوري سه جهان مائو تئور‌يي بود براي توجيه اختلاف چين و شوروي؟

 

به نظر من نظريه‌اي بود كه نه تنها اختلاف چين با شوروي را توجيه كند و حتي نزديكي چين به آمريكا را نيز توجيه مي‌كرد.

 

فكر نمي‌كنيد مائويست‌هاي ايران با الگو‌برداري از چين به همان راهي تاختند كه حزب توده پيش از اين رفته بود؟

 

 در واقع مائويست‌هاي ايران به نوعي به راه حزب توده رفتند. آنان در حالي كه حزب كمونيست چين از آنان انتظار دنباله روي نداشت، قصد داشتند از آن الگوبرداري كنند.  بنابراين مساله دنباله روي حل نشد و فقط قطب تغيير کرد.

 

با اين حساب آيا اين الگوبرداري درستي بود. يعني مائويست‌هاي ايران براساس همان الگوي اصلي مائويسم و چيني مائويست بودند؟

 

مائويسم واقعي چيست؟ در وحله اول مائويسم واقعي تجربه انقلاب چين است در به کف‌آوري قدرت سياسي كه خود چيني‌ها مي‌گفتند؛ از ما الگوبرداري نكنيد. مساله دوم ساختن سوسياليسم در چين است كه مائويست‌هاي ايران حتي اگر مايل به الگوبرداري هم بودند چون در ايران با قدرت سياسي فاصله زيادي داشتند چنين فرصتي نيافتند. سومين شق آن برخورد خصمانه با شوروي و تكرار همان تئوري‌هاي سوسيال امپرياليسم و... در مورد اتحاد شوروي است كه در اين زمينه مائويست‌هاي ايران خيلي فعال بودند. همچنين درمورد پند عدم الگوبرداري مائويست‌هاي ايران از چين و توجه به تحولات دروني ايران كه چيني‌ها مي‌گفتند، مائويست‌هاي ايران عكس آن عمل كرده و مثلا در مورد اصلاحات ارضي كه جامعه ايران را به سمت سرمايه‌داري و صنعتي شدن مي‌برد و از مرحله پيش سرمايه‌داري خارج مي‌كرد، سازمان انقلابي حزب توده اصلا به اين تحولات توجه نداشت و اين مسائل را ناديده مي‌گرفت و تا آخر هم بر همين منوال رفت در حالي كه در همان زمان گروه‌هاي ديگري مثل چريك‌هاي فدايي خلق اين تحولات را مدنظر داشتند. سازمان انقلابي كه در ايران حضور فعال و عيني نداشت تا آخر نخواست نگاهش را تغيير دهد و تحولات ايران را بنگرد.

 

اين تناقض زماني آشكارتر مي‌شود كه وقتي محسن رضواني به ايران مي‌آيد با راهبنداني مواجه مي‌شود. راهبنداني كه دهقانان ايجاد كرده بودند و تنها اتومبيل‌هايي كه عكس شاه را در اختيار داشته و مي‌گفتند درود بر شاه اجازه عبور داشتند. اين طنز تلخي است براي كسي كه عمري در راه ايجاد جنبش دهقاني بر عليه شاه فعاليت مي‌كرد، اما در بدو ورود به كشور با جنبش دهقاني طرفدار شاه مواجه مي‌شد. درست است؟

 

اين نكته جالبي است. سازمان انقلابي حزب توده در خارج از كشور بود و هيچ‌وقت نتوانست پايه درستي در داخل كشور داشته باشد و هيچ‌وقت هم نتوانست واقعيت‌هاي داخل كشور را چه در زماني كه شاه در اوج قدرت بود و چه در زماني كه انقلاب 57 شكل مي‌گرفت به‌طور واقعي درك كند. به نظر مي‌آيد هميشه زماني به عمق واقعيت پي مي‌برد كه كار از كار گذشته بود و جامعه يك فاز به جلو رفته بود.

 

احزاب چپي پس از حزب توده عمدتا از يك نقطه بارز شكل مي‌گيرند و آن هم اعتراض به وابستگي است. يعني همين سازمان انقلابي در اعتراض به وابستگي حزب توده به شوروي شكل مي‌گيرد اما به مرور اغلب اين گروه‌ها از جمله سازمان انقلابي و بعد‌ها حزب رنجبران به جايي مي‌رسند كه خود نيز با چنين اتهاماتي مواجه مي‌شوند؟

 

من معتقد نيستم كه تمام گروه‌هايي كه با جنبش ماركسيستي هويت مي‌يافتند واقعا مايل به وابستگي بودند و يا از گذشته درس نگرفته بودند. اين نكته در مورد سازمان انقلابي حزب توده، سازمان توفان، حزب رنجبران و البته حزب توده صادق است. اينها به نظر من هيچوقت درس‌هاي لازم را فرا نگرفتند. اگر خاطرات رضواني را با خاطرات كيانوري مقايسه كنيد مي‌توانيم به‌طور كاملا مشهود دريافت كه اينها از اين مساله درس لازم را نگرفته‌اند. اما در كنار اينها سازمان‌هاي سياسي ديگري بودند كه هويت و آغاز كارشان براساس استقلال از قطب‌هاي جهاني بود. به عنوان مثال سازمان چريك‌هاي فدايي خلق قبل از انقلاب و... سازمان‌هاي غيروابسته بودند و به نظر من بر استقلال خودشان تاكيد داشتند. حتي در جايي بيژن جزني مي‌گويد: ما نبايد دعواي قطب‌هاي جهاني را وارد مسايل ايران كنيم. مساله ما ايران است و ما بايد متوجه اين مساله باشيم. از اين رو برخي از احزاب چپي هم وجود داشتند كه معتقد به وابستگي نبودند.

 

در اين كتاب در جايي اشاره شده وقتي گروه سازمان انقلابي به كوبا مي‌رود با وزير كشور كوبا ديدار مي‌كنند. در اين ديدار وزير كوبايي از آنان مي‌پرسد شما كمونيست هستيد؟ كه به گفته رضواني ويدا حاجبي پاسخ مي‌دهد كه نه ما كمونيست نيستيم. منظور چه بود؟ آيا كاسترويسم با كمونيسم در تضاد بود؟ با توجه به اينكه كاسترويست‌ها براي انقلاب معتقد به تشكيل كانون شورش بودند نه حزب كمونيست؟

 

شايد منظور آنان از كمونيست، حزب كمونيست كه همان حزب توده باشد، بود و به همين علت گفتند كه خير كمونيست نيستند. اما از سوي ديگر در كوبا حزب كمونيست كوبا تا آخر با جنبش 26 ژوئيه كه فيدل كاسترو و چه گوارا رهبري مي‌كردند، مخالف بود. جنبش 26 ژوئيه انقلاب كوبا را بدون حزب كمونيست كوبا كه حزب طرفدار شوروي بود به پيروزي رساند. پس از انقلاب هم حزب كمونيست كوبا را به واقع مصادره کرد و رهبري آن را خود عهده‌دار شد.

 

با توجه به اينكه سازمان انقلابي با انتقاد از عملكرد حزب توده شكل گرفت اما هر دو پس از سير چند دهه اختلاف نهايتا پس از پيروزي انقلاب 57 به جايي مي‌رسد كه از چيز مشتركي به نام جمهوري اسلامي‌حمايت مي‌كنند و در اين حال هم اعلام مي‌كنند كه حمايتشان تاكتيكي است؟

 

بله اينها از جمهوري اسلامي حمايت مي‌كردند اما هر يك از گروهي متفاوت در ميان گروه‌هايي كه جمهوري اسلامي را شكل داده بودند حمايت مي‌كردند. اگر چه هر دو اعلام كردند رهبري امام خميني(ره) را قبول داريم. اما در عمل حزب توده از جناح حزب جمهوري اسلامي، روحانيت مبارز و دانشجويان خط امام و شهيد آيت‌الله بهشتي حمايت مي‌كردند و حزب رنجبران هم طرفدار بني‌صدر بود. از اين جهت مي‌توان گفت كه اينها طرفدار جمهوري اسلامي ‌بودند اما هر يك جمهوري اسلامي متفاوتي را مد نظر داشتند.

 

چرا سازمان انقلابي با جريانات روشنفكري مخالف بودند؟

 

يكي از دلايل آن فقر تئوريك خودشان بود. در تمام اين مصاحبه و كتاب‌ها و ادبيات سازمان انقلابي و... همه نشان از فقر تئوريك عميقي دارد كه سازمان انقلابي گرفتار آن بود. البته اين فقر گريبان كل چپ ايران را گرفته بود اما در جاهايي بسيار محرز تر است. يكي از جاهاي محرز هم همين سازمان انقلابي بود. اينها تا آنجا دچار بدفهمي بودند كه حتي واقعيت‌هاي عيني ايران مثل اصلاحات ارضي و نتايج آن را ناديده مي‌گرفتند. آنان دچار الگوبرداري‌هاي نادرست بودند؛ تا حد زيادي اين مساله ناشي از همان انديشه مائويستي است. از اين رو بسيار خلق‌گرا بودند. يادمان نرود كه سازمان انقلابي در زمان انقلاب فرهنگي مائو طرفدار چين بودند، در حالي كه همين انقلاب فرهنگي چين دشمني زيادي نسبت به قشر روشنفکر نشان داد. اينها تحت تاثير اين انديشه‌ها به سمت ساده زيستي و مسكيني رفتند و در اروپا مثل فقرا زندگي مي‌كردند و معتقد به اين بودند كه رستگاري در انجام دادن كار بدني است. از اين جهت طرفداران سازمان انقلابي معتقد بودند كه هر كس كار فكري مي‌كند به طبقه حاكم و طبقه بورژوا وابستگي دارد.

 

حتي از مساله كامبوج هم دفاع مي‌كردند در حالي كه از نزديك آنجا را ديده بودند؟

 

بله. نمونه كامبوج وحشتناك ترينشان است. آنان اعلاميه مي‌دهند و از انقلاب شكوهمند! كامبوج دفاع مي‌كنند. مضافا بر اينكه من گمان نمي‌كنم كه چيني‌ها آنان را مجبور به صدور چنين اعلاميه‌اي كردند. اين در چهار چوب فكري دگمي است كه اينها گرفتارش شده بودند. اين مساله را تنها از اين زاويه مي‌توان قبول كرد.

 

از اين جهت مي‌توان گفت در برخورد با مقوله ايران چيني‌ها درك بهتري داشتند؟

 

از يك زاويه شايد. اما اگر چيني‌ها درك درستي داشتند در خود چين انقلاب فرهنگي نمي‌كردند و يا چند ماه قبل از انقلاب ايران هواكوفنگ به ديدار شاه ايران نمي‌آمد. چيني‌ها اگر واقع بين بودند انقلاب ايران را مي‌ديدند.

 

نظر من در مورد واقع‌گرايي چيني‌ها صحبت در مختصات همان فضاي انقلاب انترناسيوناليستي در تمام جهان است؟

چيني‌ها به سازمان انقلابي و مائويست‌هاي ايران مي‌گفتند شما كه مذهبي نيستيد و كمونيست هستيد به چه شكلي طرفدار يك جريان انقلابي در ايران كه تا حد زيادي مذهبي است شده‌ايد؟

 

آنها از زاويه نظري حركت مي‌كردند نه واقعيت ايران. واقعيت ايران اين بود كه سازمان انقلابي كه به حزب رنجبران تبديل شده بود يك سازمان 200 نفره است. اين 200 نفر چه كار مي‌توانستند در ايران بكنند؟ اين ناشي از واقع‌بيني نيست بلكه ناشي از تضادي كه در نظر و عمل مائويست‌هاي ايران وجود داشت.

 

مي‌توان گفت همين تضاد باعث فروپاشي اين جريان شد؟

 

همه جريانات چپ ما به فروپاشي رسيدند. اما برخي احزاب چپي بودند كه گستردگي بيشتري داشتند و بيشتر دوام آوردند و برخي ديگر مانند حزب رنجبران بسيار زود از ميان رفت، به دليل كوچكي و عدم شناخت درست جامعه ايران. ولي به هر حال كل چپ ايران در مقابل نهضت اسلامي‌ شكست خورد.

 

سازمان انقلابي مدام احزاب ديگر و ديگر نيروهاي چپ را به ضعف ايدئولوژيك متهم مي‌كرد اما در فراز و فرود همين سازمان مي‌بينيم حمايت بي‌چون و چرا از كامبوج و يا الگوبرداري از مائويسم و اختلاف با كوبا و بعد‌ها كارهايي را كه در رابطه با شورش جنوب و تحولات انقلاب ايران انجام دادند، در نهايت عواملي را موجب شد كه ضعف نظري سازمان انقلابي رخ نمايد؟

بله. من فكر مي‌كنم كه ضعف نظري چيزي است كه با خواندن خاطرات اعضاي سابق اين سازمان به راحتي قابل مشاهده است.

 

به نظر شما اينها گرفتار رفورميسم هم شدند؟ چون يكي از اتهاماتي كه اينها در ابتدا به حزب توده مي‌زدند اين بود كه حزب توده رفرميست است.

 

بله. اينها حزب توده را متهم مي‌كردند و حرف اينها در مورد حزب توده درست بود. اما خود اينها هم كاري نمي‌كردند كه رفرميست نبودنشان اثبات شود. مثلا به حزب توده انتقاد مي‌كردند كه چرا شعار سرنگوني حكومت شاه را نمي‌دهد. در آن زمان شعار حزب توده سرنگوني حكومت كودتا بود. حزب توده معتقد بود كه بايد به قانون اساسي مشروطه بازگرديم. سازمان انقلابي معتقد بود حزب توده با نوعي رفورميسم تنها در پي اين است كه ديكتار را بردارد و به حكومت بورژوايي مشروطه بازگردد اما خودشان در عمل هر كاري كردند كه در ايران پايگاهي داشته باشند شكست خوردند. آنها شعار انقلابي مي‌دادند اما عمل انقلابي نداشتند.

 

تمام تلاش گروه‌هاي چپ در ايران تشكيل حزب واقعي طبقه كارگر در ايران بود؛ به نظر شما آيا هيچ‌كدام از اين گروه‌ها موفق به انجام اين كار شدند و يا اينكه كداميك بيش از همه به تشكيل آن نزديك شد؟

 

حزب توده مدعي بود كه حزب طبقه كارگر است. آنها مي‌گفتند ما حزب تراز نوين طبقه كارگر هستيم. بقيه احزاب مي‌گفتند بايد چنين حزبي تشكيل شود اما حزب توده مي‌گفت اين حزب تشكيل شده و من هستم. لنين مي‌گويد روشنفكران انقلابي و آگاه در کنار قشر آگاه طبقه کارگر، طبقه كارگر را در يك سازمان سياسي انقلابي و نظامي متشكل مي‌كنند و اين سازمان به ستاد انقلاب تبديل مي‌شود تا اينكه طبقه كارگر در يك انقلاب قدرت سياسي را به رهبري حزب به کف آورد.

 

با اين حساب كداميك از احزاب مدعي رهبري طبقه کارگر در ميان اين طبقه پايگاه داشتند؟

 

به نظر مي‌آيد تا قبل از كودتاي 28 مرداد بيشترين پايگاه را حزب توده داشت. اما پايگاه حزب توده زماني در طبقه كارگر قوي بود كه اين طبقه در ايران اقليت بسيار كوچكي بود. بعد از 28 مرداد واقعا هيچ‌كدام از اين سازمان‌هاي سياسي پايه قرص و محكمي در ميان كارگران ايران نداشتند.

 

و به همين دليل هم از بين رفتند؟

 

يكي از دلايل از بين رفتنشان همين بود.

 

به نظر شما انتشار اين كتاب‌ها و خاطرات چه فايده‌اي دارد؟

 

به نظر من فايده و نقش زياد و موثري در جامعه ما مي‌تواند داشته باشد. اينها حافظه تاريخي افرادي را كه درگير اين مسايل بودند روي كاغذ مي‌آورند تا از ذهن تاريخي ملت ايران حذف نشود. از اين زاويه بسيار كار مهمي ‌است. از سوي ديگر براي تحقيق ديگران در مورد تاريخ ايران مواد خامي لازم است كه اين نوع خاطرات مواد خام را براي تاريخ نگاران و پژوهشگران به‌وجود مي‌آورند. اي كاش ديگران هم خاطرات خودشان را مي‌گفتند و براي نسل بعد و براي تاريخ بر جاي مي‌گذاشتند. يکي از مشکلات کاري پژوهشگران تاريخ اين است که بسياري از منابع و اطلاعات بسيار سريع دچار تبخير مي‌شوند. در اين حالت انتشار چنين كتاب‌هايي مي‌تواند به تعدد منابع و داده‌هاي دوره‌هاي تاريخي كمك كند و اطلاعات و تجارب راويان را قبل از فوت به ثبت رساند.