پنج شنبه، 9 خرداد 1387 - شماره 1689

 

مازيار بهروز در پاسخ به سوالات اعتماد؛

 http://www.etemaad.com/Released/87-03-09/256.htm

مارکسيسم لنينيسم مرده است

 

Home

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دکتر مازيار بهروز هم اکنون استاديار دانشگاه ايالتي سان فرانسيسکو است. وي در سال 1999 کتاب شورشيان آرمانخواه را به نگارش درآورد. اين کتاب که در واقع بر اساس پايان نامه وي براي دانشگاه کاليفرنيا شکل گرفته است روايت تاريخ سه نسل از مارکسيست هاي ايراني را از سال 1320 تا سال 1362 دربرمي گيرد.

---

-کاميابي و ناکامي يک جريان فکري- سياسي دقيقاً به چه معناست، آيا مي توان معيار قابل اندازه گيري که بتواند مورد تاييد افرادي با گرايش هاي مختلف باشد، براي آن ارائه کرد؟

به نظر من مي توان معيار هاي نسبي براي سنجش درجه موفقيت/ کاميابي داشت، مشروط به آنکه به مطلق خواهي درنغلتيم و خواهان پاسخ سياه يا سپيد نباشيم. از اين زاويه به گمان من برنامه، اهداف و ادعاي يک جريان فکري- سياسي يکي از معيارهاست. معيار ديگر مي تواند درجه تاثيرگذاري يک جريان فکري بر جامعه باشد، بدون آنکه آن جريان به کاميابي مشخص و ملموس رسيده باشد.

براي نمونه و در رابطه با عنوان اين مصاحبه، به نظر مي آيد جنبش چپ در ايران اگرچه در دستيابي به برنامه سياسي خود ناکام ماند اما کاميابي هايي در تاثيرگذاري بر جامعه ايران داشته است. از آن جمله مي توان به تاثير بر فرهنگ تحزب، تاثير بر سازماندهي اجتماعي بر اساس نيازهاي اقشار مختلف چون جوانان و زنان و... نام برد.

-جرياني که با عنوان چپ مارکسيستي در تاريخ ايران شناخته مي شود، داراي عناصر و اجزاي مختلفي است، چه ويژگي هايي ميان همه گرايش هاي مختلف آن مشترک است؟

اين جريانات چند وجه مشترک داشتند، اول اينکه جملگي آنان برخاسته از جامعه ايران بودند و در ارتباط با جامعه ايران فعاليت مي کردند. از اين منظر جريانات چپ نه تنها کوشش در تاثيرگذاري بر جامعه داشتند بلکه در عين حال تاثيرپذير از جامعه يي بودند که خواهان تغيير آن بودند. در اين راستا، فرهنگ و بينش چپ (و ديگر جريانات سياسي) نمي توانست بي تاثير از جامعه باشد. براي نمونه اگر جامعه ايران استبدادزده بوده است، نوعي از فرهنگ و روابط استبدادي به جريانات سياسي منتقل شده است، البته به درجات مختلف. يا اگر جامعه تمايلات شديد ديني داشته است، برخورد و فرهنگ ديني تا حدودي به احزاب سياسي منتقل شده است.

دوم اينکه احزاب مارکسيستي اگر چه با يکديگر تفاوت هاي زيادي داشتند و هر دسته به الگوبرداري از تجربه انقلاب هاي مختلف جهاني مي پرداختند اما تمامي آنان نقطه مبداء حرکت نظري خود را انقلاب بلشويکي 1917 در روسيه مي دانستند. در يک کلام تمامي آنان بلشويسم را حجتي بر تاييد گرايش و برداشت خود از انديشه مارکس مي دانستند. در اين رابطه بايد اضافه شود بخش مهمي از جنبش چپ در ايران پيروي قرائت استاليني از بلشويسم بود و تفسير دستگاه تبليغاتي استاليني را از انقلاب اکتبر روسيه حجت قرار مي داد.

-غلبه گرايش مارکسيسم- لنينيسم در درون اين جريان تا چه حد رفتارها و تحولات آن را توضيح مي دهد؟ آيا مي توان رفتارهاي اين جريان را نوعي آزمون تاريخي براي مارکسيسم- لنينيسم تلقي کرد؟

در مورد بخش دوم سوال بايد گفت آزمون تاريخي براي مارکسيسم-لنينيسم ابعادش بسيار بزرگ تر از تجربه جريانات متمايل به اين نظريه در ايران است. مارکسيسم- لنينيسم نظريه يي بود با ادعا و ابعاد جهاني پس بايد آن را در چنان حدي مورد بررسي قرار داد. از اين منظر، اساس ادعاي مارکسيسم- لنينيسم ريشه در انقلاب اکتبر روسيه و درجه موفقيت تجربه اتحاد شوروي داشت. اين يعني آزمون تاريخي مارکسيسم-لنينيسم در پرتو تجربه تاريخي و جهاني اتحاد شوروي معني مي يابد و نتيجه و سرانجام انقلاب اکتبر هم بعد از فراز و نشيب بسيار ناکامي و فروپاشي شوروي بود.

در مورد بخش نخست سوال بايد گفت غلبه مارکسيسم-لنينيسم در جريان چپ در ايران رابطه مستقيم با شرايط انقلابي يا استبدادي داخل کشور (که فضا را براي جريانات چپ معتدل تنگ مي کرد) داشت، شرايط چپ در سطح جهان و تاثير مارکسيسم متبلور شده در شوروي بر فعالان ايراني نيز بخش ديگري از تصوير را تشکيل مي دهد.

-نوع سازماندهي و تشکل در ميان اين جريان تا چه ميزان قادر به توضيح رفتارهاي آنها و تصميم گيري هاي مهمي است که در مقاطع حساس گرفته اند؟

منظور از اين سوال مشخص نيست، پس جوابي ندارم. نوع سازماندهي جريانات چپ يکدست نبود.

-ارتباط با خارج هميشه به عنوان يک اتهام براي اين جريان مطرح بوده است. تا چه حد چنين ارتباطي وجود داشته و اگر تبادلي بوده در چه زمينه هايي بوده است؟ آيا مي توان اين ارتباط را پاشنه آشيل جريان چپ مارکسيستي دانست؟

اول شايد بهتر باشد معني ارتباط با خارج را مشخص کنيم. آيا منظور هرگونه ارتباطي است (براي نمونه ارتباط جنبش چريکي با مقاومت فلسطين) يا منظور وابستگي سياسي و تشکيلاتي به کشور خارجي است؟

فرض را بر اين مي گذاريم که منظور وابستگي است. از اين منظر، وابستگي همواره به عنوان اتهام تنها براي بخشي از جنبش چپ مارکسيستي مطرح بوده است و نه تمامي آن. براي نمونه حزب توده در بيشتر طول حياتش به وابستگي به شوروي متهم مي شد و اين اتهام در اساس درست بود. در حالي که سازمان فداييان قبل از انقلاب چنين نبود و وابستگي نداشت. از اين زاويه وابستگي حزب توده در تمام دوران حياتش در انظار عمومي و از ديدگاه فرهنگ سياسي جامعه ايران منفي عمل مي کرد، اگر چه حزب از سر اين وابستگي کمک هايي از شوروي ها مي گرفت که ديگر گروه ها به آن دسترسي نداشتند. در اين چارچوب، وابستگي حزب توده برايش در مجموع ضرر بود.

-آيا جريان چپ مارکسيستي هيچ گاه توانسته است با عامه مردم ايران ارتباط برقرار کرده و در سطحي فراتر از محافل روشنفکري تاثيرگذار باشد، در چه مقاطعي و چرا؟

به نظر مي آيد هرگاه ميزان فشار و اختناق در جامعه کمتر بوده است احزاب سياسي موفقيت بيشتري در برقراري ارتباط با مردم داشته اند و اين شامل احزاب چپ نيز مي شود. براي نمونه حزب توده قبل از سال 1332 در ميان قشر کارگران شهري پايه وسيعي داشت.

-تنوع بسيار درون گروه هاي چپ مارکسيستي را چگونه مي توان توضيح داد؟ چرا اين همه انشعاب و شاخه شاخه شدن در جريان مارکسيسم- لنينيسم ديده مي شود؟

بخشي از دليل تنوع درون گروه هاي چپ به تنوع در انديشه چپ در سطح جهان ارتباط پيدا مي کند و انديشه چپ در ايران متاثر از اين واقعيت بوده است.

بخش ديگر موضوع کمي به فرهنگ ايرانيان بازمي گردد که در همکاري و همراهي سياسي دچار کمبود خبرگي اند. البته اين مساله يي است که نياز به مطالعه همه جانبه دارد ولي محدود به جنبش چپ نمي شود.

-جريان چپ مارکسيستي در برخورد با مليت ايراني و اسلام چه مواضعي داشته است، پشتوانه نظري و تجربي اين مواضع چه بوده و اين مواضع چه ثمري داشته است؟

چپ مارکسيستي در ايران همانند همتاهاي جهاني اش دين را بر اساس تفکري ميرنده و بازدارنده راه ترقي ارزيابي مي کرد. اما اين باور به اين معني نبود که اين جريان خود را در هر لحظه با دينداران در حال جدل مي ديد. در مورد مليت ايراني اگر منظور هويت است و احترام به پيشينه تاريخي ايرانيان، بخش اعظم چپ با اين موضوع مشکلي نداشت. اما اگر منظور ملي گرايي ايراني باشد، يعني همان مفهومي که در فرهنگستان به آن ناسيوناليسم مي گويند، خب چپ مارکسيستي در ايران همانند مارکسيست ها در جهان مخالف آن بودند.

-آيا اين ادعا که گفته مي شود مارکسيسم- لنينيسم به عنوان يک ايدئولوژي مرده است را قبول داريد؟ چرا؟

به گمان من اول بايد توافقي بر سر مفهوم واژه ايدئولوژي باشد تا بتوان سوال را پاسخ داد. اگر منظور از سوال اين باشد که آيا مارکسيسم - لنينيسم به عنوان يک دستگاه فکري که مدعي دارا بودن پاسخ به مشکلات جامعه بشري بود حال ديگر مرده است، جواب به نظر من مثبت است. با سقوط تجربه اتحاد شوروي آنچه به مارکسيسم- لنينيسم معروف شده بود (ولي در واقع برداشت استاليني از انقلاب اکتبر روسيه بود) نيز سقوط کرد.